𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
فادیمه برای چند لحظه با چشمایی خالی بهم خیره شد و بعد پوزخندی زد که آلینا سریع گفت:
- خب...تموم! خوبه که خوبی ایسو..ما اومده بودیم اوروچ رو ببینیم که دیدیمش..الان میریم!
بعد از این حرفش ، زنداداش اسمه سری به نشونه تایید تکون داد و دستش رو پشت فادیمه و النی گذاشت .
اول از همه فادیمه با تندی و بدون اینکه به من یا کس دیگهای نگاه بکنه بیرون رفت و بعد النی و زنداداش اسمه باهام خداحدافظی کردن و رفتن .
« فادیمه »
همینکه زنداداشم در ماشین رو باز کرد ، سوار شدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم .
ماشین رو به حرکت در اورد و تا نیمه های راه همه ساکت بودیم که آلینا شروع به صحبت کرد:
- فادیمه...خوبی؟!
ففط نگاهش کردم و چیزی نگفتم که زنداداشم گفت:
+ فادیمه...حالت خوب نیست نه؟! یعنی گفتی ارزش گوسفند از ایسو بیشتره و اینا...
برای چند لحظه چیزی نگفتم و فقط اتفاقاتی که این چند وقت بین من و ایسو افتاد رو مرور کردم که یکدفعه بغض و خشمی که درونم بود منفجر شد و شروع به صحبت کردم:
- چهمیدونم آخه...انقد هم از خودم و هم از ایسو عصبیم که نمیدونم چی میگم...نمیدونم چیکار میکنم...همش سیاهیه..
الینا با ناراحتی دستش رو روی شونهام گذاشت و زنداداشم همینطور که دست دیگهش روی فرمون بود دستش رو روی دستم گذاشت و به ارومی نوازشش کرد .
+ میفهمم...میفهمم دخترم...آروم باش!
چشمام رو روی هم گذاشتم و تا زمانی که برسیم خودم رو با “دخترم“ که خیلی احتیاج به شنیدنش داشتم ، آروم کردم.
با رسیدنمون به کوچاری ، از ماشین پیاده شدیم و با رد شدن از جلوی چاکیر و بقیه از پله ها بالا رفتیم .
پلههای زیادی رو پشت سر نگذاشته بودیم که با صدای چندتا ماشین ناآشنا و دستوری که چاکیر برای اماده شدن به بقیه داد برگشتیم .
چند تا ماشین مشکی بودن که بعد پارک شدنشون ، چند نفر از ماشین های پشتی پیاده شدن و یکنفر درِ اولین ماشین رو باز کرد و مردی که کتوشلوار مشکی پوشیده بود و عینک مشکی هم روی چشماش بود از ماشین پیاده شد.
به نظر میرسید رئیس بقیهشون بود...
با دیدن چاکیر و بقیه که اسلحه به دست بودن دست هاش رو تکون داد و ریلکس گفت:
- اروم باشید...ما غریبه نیستیم!
هیچکس حرکتی نکرد که ادامه داد:
+ عمارت کوچاریه اینجا؟!
من و آلینا اول به هم و بعد به زنداداشم نگاه کردیم .
تو همین حین چاکیر بلند “آره“ای گفت و داداشم هم از پلهها پایین اومد.
چند لحظه دور و اطرافش رو با دقت بررسی کرد و بعد با تعجبی که از توی صداش هم مشخص بود پرسید:
- خیره...شما کی هستید؟!
مردی که کتوشلوار مشکی تنش بود ، عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت:
+ عادیل کوچاری..! اول به آدمات بگه اسلحهشون رو پایین بیارن!
داداشم ابروهاش رو بالا داد که اون مرد ادامه داد:
+ کوچاری...ما غریبه نیستیم! مطمئن باش نه من...نه تو...نمیخوایم خانوادهمون رو از دست بدیم!
من ، آلینا و زنداداشم با تعجب داداشم رو نگاه کرویم که اونم همینکار رو کرد و به چاکیر و بقیه اشاره زد که اسلحهشون رو پایین بیارن و کمی کنار برن .
بعد از این ، اون مرد به همراه یکی دیگه از آدماش از پلهها بالا اومدن
داداشم جلوتر ازشون حرکت کرد و در رو باز کرد که مرد ، دستش رو جلو گرفت و گفت:
- ترجیح میدم همینجا صحبت کنیم!
داداشم سری تکون داد و روی کاناپه نشست و اون مرد همونجا ایستاده بود که داداشم پرسید:
+ خب؟نگفتی...تو کی هستی؟!
با پوزخندی که روی لبش بود شروع به صحبت کرد:
- خودت رو نجات دادی...ولی بقیه رو نمیتونی!
دستش رو سمت داداشم دراز کرد و گفت:
+ من هاکانم...هاکان وولکوو! پسرِ تیمور...شناختی؟!
با شنیدن اسم تیمور ، چشمام گرد شدن و به یکباره سرم رو بالا گرفتم
داداشم هم بدون اینکه دستش رو بگیره ، سریع از جاش بلند شد که اون هم دستش رو عقب کشید .
- خدایا...پدرش میره پسرش میاد...تو چی میخوای از من؟!
+ گفتم که...بقیه رو نمیتونی نجات بدی! کاری که بابام خواست و ازش قصر در رفتی رو من میخوام و اینبار انجامش میدی!
+ یا با خواهرت و یا با دخترت ، ازدواج میکنم . حواست باشه که اگه تو انتخاب نکنی ، خودم انتخاب میکنم!
+ تو میدونی که بابای من رو کیا بردن...بهشون بگو بابام رو ول کنن وگرنه این ازدواج خیلی هم خوب پیش نخواهد رفت..
بعد همزمان که دوباره عینکش رو روی چشمش میذاشت ، سمت پله ها اومد و همزمان گفت:
+ فراموش نکن ، تا فردا شب بیشتر وقت نداری!


