#خاطرات_نویسنده_ها
نلسون ماندلا
وقتی برای اولین بار قدم به سلولم در جزیره روبن گذاشتم، با سه قدم طول و سه قدم عرض، دیوارها انگار مرا میبلعیدند. من زندانی شماره ۴۶۶/۶۴ بودم؛ دیگر نامی نداشتم، فقط یک عدد بودم. زندانبانها میخواستند با این کار، کرامت انسانی ما را لِه کنند. آنها میخواستند ما باور کنیم که هیچ هستیم.
صبحها ساعت ۵:۳۰ با صدای زنگ بیدار میشدیم. سرمای سلول تا مغز استخوان نفوذ میکرد. ما را به معدن سنگ آهک میبردند. تمام روز زیر آفتاب سوزان، با پتک بر صخرهها میکوبیدیم. گرد و غبار سفیدِ آهک چشمهایمان را میسوزاند و گلویمان را خشک میکرد. اما همانجا، در آن معدنِ کار اجباری، ما پنهانی با هم حرف میزدیم. ما معدن را به "دانشگاه" تبدیل کردیم.
بزرگترین درس من در زندان این بود:
فهمیدم که شجاعت، به معنای نترسیدن نیست، بلکه غلبه بر ترس است. من هم میترسیدم، بارها و بارها. اما اجازه نمیدادم زندانبانها این را در چهرهام ببینند. همیشه سرم را بالا میگرفتم و با لبخند از کنارشان رد میشدم. این لبخند، قویتر از هر سلاحی آنها را عصبانی میکرد؛ چون نشان میداد که آنها هنوز صاحبِ روح من نشدهاند.
«در زندان، کوچکترین چیزها تبدیل به پیروزیهای بزرگ میشوند: یک تکه روزنامه کهنه که مخفیانه به دستت میرسد، یا دیدنِ یک بوته کوچک که در میان شکاف سنگهای حیاط سبز شده است.»
سختترین لحظات، زمانی بود که نامههای خانوادهام سانسور میشد. گاهی نامهای به دستم میرسید که نیمی از جملاتش توسط سانسورچی با جوهر سیاه پوشانده شده بود. دلم برای لمس دستان همسرم و صدای خنده فرزندانم لک زده بود. اما در همان تنهایی مطلق، یاد گرفتم که چطور با خودم صلح کنم.
من ۲۷ سال را در قفس گذراندم، اما در تمام آن مدت، خودم را برای روزی آماده میکردم که نه تنها سیاهپوستان، بلکه سفیدپوستان را هم از زنجیرِ تنفر آزاد کنم. وقتی در سال ۱۹۹۰ از دروازه زندان خارج شدم، میدانستم که اگر خشم و کینه را با خود ببرم، هنوز در آن سلول زندانی خواهم بود. من آزاد شدم، چون بخشیدن را در تاریکیِ زندان آموخته بودم.
@EveryDayLibrary
16
1January 2, 2026 764 3 10

