•𝗫•: post #2072 — TG.ME

#خاطرات_نویسنده_ها فیودور داستایوفسکی اگر بخواهم تصویری از جهنم ترسیم کنم، آن تصویر نه شعله‌های آتش، بلکه "حمام زندان" ما در سیبری بود. یک روزِ بسیار سرد، اجازه یافتیم به حمام برویم. فضایی کوچک، تاریک و پوشیده از دود که شاید برای چند نفر جا داشت، اما بیش از صد زندانی را در آن تپانده بودند. وقتی در را باز کردم، با دیواری از بخارِ غلیظ و بوی تعفن مواجه شدم. هیچ جا برای نشستن نبود. روی زمین، روی پله‌ها و حتی لبه‌های پنجره، بدن‌های برهنه و کثیف روی هم میلولیدند. اما آنچه قلبم را به درد آورد، صدای طنین غل و زنجیرها بود. زندانیان حتی در حمام هم اجازه نداشتند زنجیرهای پایشان را باز کنند. هر حرکتِ کوچکی، صدای برخورد آهن با آهن را بلند می‌کرد؛ صدایی خشک و بی‌روح که در میان بخار می‌پیچید. در میان آن شلوغی، مردی را دیدم که سعی می‌کرد به پیرمردی نحیف کمک کند تا پاهایش را بشوید. او با دقت زنجیر سنگین پیرمرد را با یک دست بلند می‌کرد تا پیرمرد بتواند زیر آن را تمیز کند. در آن فضای وحشتناک که آدم‌ها مثل حیوان در هم می‌لولیدند، این صحنه برای من لرزاننده بود. آنجا بود که با تمام وجود درک کردم: انسان موجودی است که به همه چیز عادت می‌کند. ما در میان کثافت و زنجیر بودیم، اما هنوز کسانی بودند که به دیگری کمک می‌کردند. وقتی از حمام بیرون آمدم و هوای یخ‌زده سیبری به صورتم خورد، احساس کردم چیزی در من فرو ریخته است. من در آن جهنم کوچک، هم پستیِ بی‌پایانِ وضعیت بشر را دیده بودم و هم نوری از شفقت که حتی زیر زنجیرهای آهنی خاموش نمی‌شد. @EveryDayLibrary

January 1, 2026 599 5