•𝗫•: post #2065 — TG.ME

#خاطرات_نویسنده_ها
البر کامو

به یاد می‌آورم که در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که پله‌هایش تاریک بود و بوی فقر می‌داد. مادرم، زنی که تقریباً تمام عمرش را در سکوت گذرانده بود، پس از مرگ پدرم در جنگ، با خدمتکاری در خانه‌های دیگران روزگار می‌گذراند.
شبی را به یاد می‌آورم که خسته از کار به خانه بازگشته بود. او روی صندلی، کنار پنجره نشسته بود و به گذر نور بر روی دیوارهای محله نگاه می‌کرد. من در گوشه‌ای نشسته بودم و او را تماشا می‌کردم. در آن اتاق نیمه‌تاریک، سنگینیِ سکوتِ او نه از سرِ قهر بود و نه از سرِ اندوه؛ بلکه از نوعی پذیرشِ عمیق و وحشتناکِ زندگی می‌آمد.
من به او نگاه می‌کردم و احساس می‌کردم که او هیچ‌چیز در این جهان ندارد، جز همین سکوت و همین خستگی. در آن لحظه، من که کودکی بیش نبودم، سنگینیِ «پوچی» را برای اولین بار حس کردم؛ اما همزمان، عشقی بی‌کران نسبت به او در وجودم جوشید. او حتی متوجه حضور من نبود، غرق در دنیای خودش بود.
من آنجا یاد گرفتم که حقیقتِ زندگی در کلماتِ بزرگ و پرطمطراق نیست؛ بلکه در همین لحظاتِ ساکت، در نانِ روی میز و در دستانِ پینه‌بسته زنی است که بدونِ شکایت، بارِ هستی را به دوش می‌کشد. من بعدها تمام کتاب‌هایم را نوشتم تا شاید فقط گوشه‌ای از آن سکوتِ مادرم را معنا کنم. فقر برای من هرگز یک بدبختی نبود، بلکه نوری بود که اجازه می‌داد واقعیت را بدون نقاب ببینم.

@EveryDayLibrary
💔4❤2
December 31, 2025 594 6