میشه از دریچه دولتها و رسانهها بهش نگاه کرد، میشه از زاویه جامعه، خانواده، روابط عاطفی یا حتی دوستیها دیدش و ...
گاهی یک فکر، یک ارزش یا یک معیار بهت داده میشه؛ فرقی هم نمیکنه اون معیار تو رو به سمت خودشیفتگی هل بده یا به سمت احساس گناه، خودکمبینی و ناکافی بودن و هرچیزی که خودت فکرش رو میکنی
نکته اینجاست که بعد از مدتی دیگه نیازی نیست کسی از بیرون مدام اون رو بهت یادآوری کنه
خودت این کار رو انجام میدی
کمکم زندانبان از بیرون به درون ذهن تو منتقل میشه (درونی سازی میکنی)
شروع میکنی آدمهای اطرافت، انتخابهات، رفتارها و حتی هدفت از زندگی رو بر اساس تایید همون ایده یا معیار میچینی و در همون مسیر شکست و اثبات اون ایده و معیار قدم برمیداری
نه که همشون مجبورت کرده باشن ها، چون اون باور اونقد درونت ریشه دوونده که بخشی از واقعیت بدیهی جهان به نظرت میاد
بعضیاشون هم به صورت اجباری وارد ذهن شدن
بعد از مدتی حتی وقتی تنهایی، باز هم همون صدا تو سرت تکرار میشه
خودت نقش قاضی، زندانبان و زندانی رو همزمان بازی میکنی
و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین باشه؛ اینکه دیگه لازم نیست کسی تو رو کنترل کنه
چون خودت مراقبی که از چارچوب اون قفس خارج نشی
اونقدر این باورها درونی میشن که ذهن و بدن برای حفظشون با هم همکاری میکنن؛ انگار تمام وجودت وظیفه داره ثابت کنه که اون قفس واقعیه و هست
و شاید به همین دلیل بعضی از زندانها دیوار ندارن، میله ندارن، نگهبان هم ندارن؛ اما از بعضی زندانهای واقعی فرار کردن ازشون سختتره
چون کلید در همیشه دست خود زندانی بوده، فقط هیچوقت متوجهش نشده
➙ @Essencify
June 15, 2026 200 1