مرغ‌های دریایی روی موج‌ها می‌چرخیدند؛ از دور، پروازشان شبیه آزادی… — اقلیـــمِ گُمشـــدہ — TG.ME

اقلیـــمِ گُمشـــدہ«موجی که مرا می‌شناخت.»
مرغ‌های دریایی روی موج‌ها می‌چرخیدند؛ از دور، پروازشان شبیه آزادی بود، اما هر بار که به آب نزدیک می‌شدند، چیزی را از دلِ دریا می‌ربودند و دوباره به آسمان برمی‌گشتند. مدت‌ها تماشایشان کرد و به این فکر افتاد که پرواز، همیشه برای رهایی نیست؛ گاهی فقط راهی‌ست برای دوام آوردن. خودش هم مدتی بود همین‌طور زندگی می‌کرد؛ در سرش، میان فکرهایی که مثل تور دورِ جانش پیچیده بودند. نفس می‌کشید، راه می‌رفت، می‌خندید؛ اما از درون، چیزی آرام‌آرام داشت غرق می‌شد. بعد فهمید بعضی آدم‌ها برای نجات دادن ما نمی‌آیند؛ فقط کنارمان می‌ایستند، آن‌قدر که وقتی پایان از راه رسید، فرو ریختن دیگر شبیه نابودی نباشد. موج آمد و برگشت. مرغ‌ها دوباره شیرجه زدند. پایان، دیر یا زود می‌رسد؛ مهم این است که تا آن لحظه، چیزی در تو باقی مانده باشد که ارزشِ برگشتن از دلِ دریا را داشته باشد.
🕊4
September 5, 2026 7