آغامحمّدخان لاغر و باریکاندام بود و از دور، جوانی چهارده ساله به نظر میآمد. چهرهیِ چینخورده و بیمو داشت و مانندِ چهرهیِ پیرزنان بود و چون بیشتر در خشم بود سیمایِ خوشایند نداشت. اگر کسی به رویِ او مینگریست در خشم میشد و به اینگونه کسی جرات نداشت بر چهرهیِ او بنگرد. مینویسند که وی اغلب گرفتارِ حملهیِ صرعی بوده است و گاهی در سفرها این حالت روی میداده و هر بار که مبتلا میشد تا دو ساعت بیهوش و در حالِ تشنّج بوده است. روزی در شکار، اسبِ وی در باتلاقی فرو رفته و در آن حال گرفتارِ همان حملهیِ صرعی شده بود. سربازی که با وی بود به رنجِ بسیار او و اسبش را از باتلاق بیرون کشید و در کنارِ او ایستاد تا به هوش آید. چون چشم باز کرد و وی را دید از او بسیار ممنون شد و به او اِنعامی وعده کرد. امّا مدّتها گذشت و به وعدهیِ خود وفا نکرد و آن سرباز که جرات نمیکرد مُطالبه کند، هر زمان که با او روبهرو میشد بر چهرهیِ او مینگریست شاید به این وسیله وعدهیِ او را به یادش آوَرَد. روزی که باز بر چهرهیِ او مینگریست آغامحمّدخان در خشم شد و فرمان داد چشمانِ او را بیرون آوردند! تاریخِ اجتماعی و سیاسیِ ایران در دورهیِ معاصر، سعید نفیسی، ص ۷۴. https://t.me/Dorreedari
Telegramدُرِّ دَریمحفلِ دوستدارانِ ادب و تاریخِ ایرانزمین @Sh1er9vi8n9آغامحمّدخان لاغر و باریکاندام بود و از دور، جوانی چهارده ساله به نظر… — دُرِّ دَری — TG.ME
August 23, 2026 197 2