زندگی مثل سیبی در هوا میچرخد، و هرچه بیشتر به زمین نزدیک میشود بنظر میرسد که روی سهمگین آن دارد روی سرمان اوار میگردد، روی تراژدی. و من فکر میکردم که تراژدی در پایانهای غم انگیز یا شروعهای بیرحمانه درک میشود، در اینکه ظلمی بزرگ جای پای ما میگذارد و ما را در لحظهای میبلعد. اما حالا تراژدی نوار فیلمی بیانتهاست که نه شروع مشخصی دارد و نه انتهای غمانگیزی، ما را به تن میکند، نقاب ما را میدزدد و نقش ما به زودی در تن او حل میشود. در فداکاریهایی بینتیجه و ندیده کمین میکند و قلب سرد شدهی عزیزانمان را به فروش میگذارد، در تصمیماتی که نمای زندگی را یدک میکشند اما چیزی جز تلخی مرگ و قضاوت دائمی را در خود نمیشناسند، و در تمام آنها حق فریاد کشیدن را در لا به لای تن فروشیها از حلقها بیرون میکشد. سیب ها میچرخند، حیف که سیب همه نمیچرخد، حیف که سیب کسانی که ما تمنا میکنیم نمیچرخد.
August 27, 2026 86 1