کو صبح که بار شب کشیدم در راه بلا تعب کشیدم صبرم نکشید تا سحر زآنک از موکب غم شَغَب کشیدم جان هم نکشد به حیله تا روز من تا به سحر عجب کشیدم زنده به امید صبح ماندم تا صبح بدین سبب کشیدم دارم ز خمارْ چشم میگون بیآنکه می طرب کشیدم صبحا، به گلاب ژاله بنشان این دردسری که شب کشیدم بر چرخْ کمان کشیدم از دل کز آتش دل لهب کشیدم تیرم همه بر نشانه شد راست هرچند کمان به چپ کشیدم پُرآبله شد لبم، ز بس تف کز سینه به سوی لب کشیدم گویند: «لب تو را چه افتاد؟» این عذر نهم که «تب کشیدم» کردم طلب و نیافتم اهل اکنون قدم از طلب کشیدم خاقانیوار خطِ ناخواست بر عالم بوالعجب کشیدم خاقانی.
May 24, 2026 2.4K 29