یادت هست نعمان؟ قصه‌گویی آمد از ایران، قصه‌ی نویی آورد؛ هزارافسان! که… — هـ — TG.ME

یادت هست نعمان؟ قصه‌گویی آمد از ایران، قصه‌ی نویی آورد؛ هزارافسان! که هر شب بدان خورنقیان خستگی از دل باز می‌کردند؛ و آتشِ شب، خاکستر! داستان شهریاری بود که هر شبی دختری به زنی می‌کرد، و روز گردن می‌زد. وحشتی بود میان زنان؛ و دختر وزیر-شهرزاد- خود در این هراس، پیِ راهی! و چون شبِ وی شد، و آنچه باید می‌گذشت گذشت، شهریار را برانگیخت تا به رسم، از وی قصه‌ای بخواهد! پس به جادوی قصه‌ها که از خود می‌ساخت و هر سپیده‌دمان نیمه رها می‌کرد، تیغ جلاد را منتظرِ خون خود گذاشت، تا شب بعد؛ و تا هزار شب، که با هزار افسان، هزار جان رهاند! تو نعمان- پسر امرء‌القیس- می‌شنیدی و می‌گفتی: «ایرانیان مردمی مبالغه‌کارند! چگونه سلطانی قهر پاسخ مهر می‌کند؛ و مهمان شبش را، روز می‌کشد؟ تو مرا خون ریختی نعمان و استخوان شکستی؛ که مهمان سال و ماهت بودم! تو مرا به دردِ چهل بار کشتن، کشتی؛ به خدمتی که ترا کردم! و به خدا نمی‌کشتی اگر خورنق تمام نبود؛ همچون قصه‌ی شهرزاد، که شهریار، پی شنیدن پایانش وی را زنده نگه می‌داشت.» «چرا پیشاپیش به ویرانی بیندیشم؟ آیا چون مرگ هست نباید زیست، و چون ویرانی خواهد بود نباید ساخت؟» مجلس قربانی سنمار؛ بهرام بیضایی.

December 30, 2025 3.3K 27