به آرامستان رفتن همیشه به عبث رساندنم هست ، با انتظار معجزه یا آرامتر شدن میروم یا وقتی میبینم همه یک جایی برای رفتن دارند و من هم میخواهم پیش نیمه جانم یک جوری خودم را مثل جوجه اردک زشت جا دهم میروم ، جاده اش را دوست ندارم ترسناک و پر از واهمه است اما از همان آغاز راه شروع میکنم به صحبت کردن و نوازش کردنش ؛ خوشگلم ، قشنگم ، نازنینم … جملاتی که سالها در گوشم خوانده و پس از مرگ یکبار در خوابم …امروز اما تجربه جدیدی بود. گورستان خلوت خلوت بود ! من بودم و خواب سنگین بدنها کنارم ، سگی آنسوتر پارس میکرد . ظاهرا مردم باور کرده اندکه مردگان هم در روزها و ساعتهای خاصی اجازه حضور در زمین را دارند ، ظهر جمعه که میرسد گروه گروه آنجا را ترک میکنند، روانه خانه ها و باغهایشان میشوند. هوا گرم بود و سنگ داغ، گلهای زرد را روی چهره اش گذاشتم و برای اولین بار توانستم کنار مزارش بی واهمه نگاههادراز بکشم، صدایش کردم آنقدر قلبم ذوب شده بود و روی صورتم و گردنم ریخته بود که بی جان بودم ، پرسیدم قلبت کجاست ؟ موهایت کجاست ؟ دستهایت کجا با چشم بسته تصور میکردم که در چند متری پایینترم کجا دستش هست کجا قلبش آن قلب سرخ نازنین عاشق زندگی ، عاشق من … کم کم هشیاری ام کمتر شد یک لحظه شاید چند دقیقه مطمئنم که بغلم کرده بود آنهمه درد و بیقراری طولانی ام شاید یک دقیقه رفت مثل وقتهایی که خسته از کارو دغدغه بیرون وارد خانه میشوی و یک گوشه آن خانه دنج موجودی به اسم مادر دارد برای خودش وول میخورد . بزرگترین امنیت دنیاست به خصوص اگر زنی خواهر هم نداشته باشد . بارهای سنگینت یک لحظه سبک میشود همینکه کسی هست که راجع به ساده ترین و جزئی ترین کارهایت میپرسد و نگران هست … آن یک دقیقه اجازه خداوند بود که روحم بتواند کالبد کلافه ام را ترک کند و در آغوش شیرینش باشد چشمهایم خیس و بسته بود تنم زیر آفتاب سوزان گرمازده و بی آب … بینی ام مماس با گلهایی که روی قبرش گذاشته بودم …نمیدانم یک دقیقه بود یا یکساعت اما بغلم کردیک بغل روحانی به کویری ساخته دست جهان بیرحم و سنگدل. توان باز کردن چشمهایم را نداشتم یقین دارم از کالبدم خارج شده بودم آرامش محض رسیده بود .گلها نوازشم میکردند لطافتشان کشنده بود اینقدر زیبایی محال بود. بدنم هیچ حسی نداشت .صدای پارس سگ وادارم کرد تا کنده شوم سگ بینوا هم ترسیده بود صدایم میکرد.بسختی از مهربانترین قطعه زمین این شهر بالماسکه بلند شدم ، همه چیز میچرخید سرم درد میکردو همه آن گورها و درختچه های تازه و دو کبوتر کناری ام با سرعت زیاد چرخیدند و چرخیدند و من تلو تلو خوران برگشتم سمت ماشینم کم کم چرخش ها کمتر شد و در جاده ای که آنهم میچرخید و ماشینهایی که ارواح، رانندگاش بودند و نیشخندهایشان به برهنگی ام نافذ بود راهی شدم .راهی این شهر باز هم …
11
8
3
1