داشتم راه میرفتم و آهنگ مورد علاقه ام look at the skyرا گوش میکردم . طبق معمول ذهنم میز شلوغ نویسنده ای مستاصل بود با کاغذهایی روی زمین و هوا . سالهاست وقت راه رفتن با خودم قرار میگذارم ، مثلا میگویم از اینجا تا آن درخت کاج، پیامی به پلیدین ها در جهان موازی ام مخابره میکنم مثلا میگویم خداوند قدرتیست که می آفریند و خود آن را محافظت میکند. در مسیر بعدی از کاج تا سر کوچه بعدی سکوت میکنم یعنی مغزم را وادار به سکوت میکنم ، در مسیر کوچک بعدی همسویی شعله بنفش نقره ای پروردگار را فرامیخوانم ، همه خانه ها و کوچه ها و خودم را در نور بنفش میبینم ، دوستانی را که در کتابهای پرتوها شناخته ام ، اساتید معراج ، کنت سنت ژرمن ، مادر مری، یوگاناندا، ساناندای محبوبم یا همان مسیح را صدا میکنم ، برای همین راه رفتن را دوست دارم که متاسفانه فرصتش را ندارم ، دیروز حین همین دیوانه بازیها سرم را به بالا چرخاندم ، ابرها را شکل یک فرشته عظیم یا استاد عروج یافته دیدم میخکوب شدم ! اگر توهم زده ام که هیچ ، توهم شیرینیست از رئالیته سختم قشنگتر است اگر شماهم همانی را میبینید که من میبینم ، یعنی قشنگ خان در بین دنیاها را نبسته است !…
12
4
1