تمام عمرش را صرفِ رسیدن به چیزی کرد که نامش را نمیدانست. هر بار فکر میکرد خوشبختی پشتِ درِ بعدی ایستاده است؛ پشتِ شهری دیگر، آدمی دیگر، صبحی دیگر. اما جهان، استادِ به تعویق انداختنِ معجزهها بود. برای همین، کمکم به جمعآوریِ چیزهای کوچک رو آورد؛ نورِ کمرنگِ چراغی در نیمهشب، آهنگی قدیمی، آخرین روزِ بهار، آسمانی آبی و چند رؤیای دستنخورده. عجیب است؛ انسان در کودکی به دنبالِ فتحِ جهان است و در بزرگسالی، تنها آرزو دارد چیزی درونش خاموش نشود. گاهی از شدتِ امید لبخند میزد و برای آیندهای که هنوز متولد نشده بود، هیجان داشت. گاهی هم آنقدر از سنگینیِ وجود داشتن خسته میشد که آرزو میکرد برای چند ساعت از خودش مرخصی بگیرد. درونش همیشه جنگی برپا بود؛ جنگِ میانِ انسانی که میخواست تا دورترین کهکشانها سفر کند و انسانی که دیگر توانِ بیرون آمدن از اتاقش را نداشت. با این حال، هر صبح دوباره بیدار میشد. نه به این دلیل که شجاع بود؛ به این دلیل که هنوز چیزی در اعماق روحش تسلیم نشده بود. شاید امید، یک احساسِ درخشان نباشد. شاید همان چراغِ کوچکی باشد که در سردترین و بیروحترین خانههای جهان نیز خاموش نمیشود. و چه غمانگیز که انسان، درست در روزهایی که تصمیم میگیرد از ادامه دادن دست بکشد، ناگهان زیباییِ کوچکی را میبیند؛ پرندهای دوردست، نورِ خورشید روی دیوار، یا لبخندی کوتاه که برای چند ثانیه، بارِ جهان را سبکتر میکند. شاید تمامِ زندگی همین باشد. جنگیدن برای چیزهایی که ماندگار نیستند و با این حال، آنقدر زیبا هستند که ارزشِ دوباره برخاستن را دارند. و شاید ما برای پیروز شدن به دنیا نیامدهایم. شاید آمدهایم تا میانِ تمامِ این امیدها و ناامیدیها، برای مدتی کوتاه، به این سیاره رنگی از خودمان اضافه کنیم و پیش از آنکه ناپدید شویم، گوشهای از جهان را اندکی کمتر سرد و بیروح بگذاریم. پایان.
تمام عمرش را صرفِ رسیدن به چیزی کرد که نامش را نمیدانست. هر بار فکر… — blue boy — TG.ME
June 24, 2026 1.6K 5