موج احضار، تعلیق، اخراج و بلاتکلیف نگهداشتن دانشجویان را نمیتوان صرفا مجموعهای از پروندههای انضباطی دانست. پشت این سیاست یک مسئله قدیمیتر قرار دارد: ترس جمهوری اسلامی از دانشگاه بهعنوان نهادی که میتواند پیش از بخشهای دیگر جامعه به صدا درآید و جلودار اعتراض شود.
این ترس تازه نیست. ریشههای آن را میتوان تا نخستین سالهای پس از انقلاب دنبال کرد؛ زمانی که پروژه «انقلاب فرهنگی/ یا کودتای فرهنگی» با تعطیلی دانشگاهها، تصفیه دانشجویان و اساتید و تلاش برای بازسازی دانشگاه مطابق نظم سیاسی جدید پیش رفت. مسئله از همان ابتدا فقط محتوای کتابهای درسی نبود؛ مسئله، دانشگاهی بود که حکومت نمیتوانست استقلال سیاسی و فکری آن را تحمل کند.
چهار دهه گذشته و ابزارها تغییر کردهاند، اما منطق آشناست: آن روز تعطیلی و تصفیه؛ امروز کمیته انضباطی، تعلیق، اخراج، احضار و امنیتیکردن حتی ارتباط علمی دانشجو با جهان.
اما آیا این همه فشار واقعا دانشجو را خاموش کرده است؟
اگر دانشگاه خاموش شده بود، چرا هنوز این همه دستگاه برای کنترلش لازم است؟ اگر دانشجو دیگر اهمیتی نداشت، چرا یک تجمع، یک شعار یا حتی فعالیت مجازی او میتواند به پرونده و محرومیت از تحصیل منتهی شود؟
تعلیق فقط مجازات یک نفر نیست؛ تلاشی است برای ترساندن صدها نفری که حکم نگرفتهاند. بلاتکلیفی نیز بخشی از همین سازوکار است: دانشجو نداند فردا سر کلاس خواهد بود یا نه، تا به جای پرسیدن، نگران آینده خودش باشد.
اما یک تناقض باقی میماند: میتوان دانشجو را از کلاس بیرون کرد، اما نمیتوان پرسشی را که در ذهن او شکل گرفته با حکم انضباطی اخراج کرد.
از «کودتای فرهنگی ۵۸» تا امروز، جمهوری اسلامی بارها کوشیده دانشگاهی مطیعتر بسازد. با این حال پس از بیش از چهار دهه، هنوز دانشگاه را مسئلهای امنیتی میبیند.
شاید همین استمرار، مهمترین پاسخ باشد.
دانشگاهی که واقعا خاموش شده باشد، این همه مراقبت نمیخواهد. دانشجویی که واقعا «ول کرده باشد»، این همه احضار نمیخواهد.
@Daneshjoo_Z
