نگارینم!
تا حالا شده وقتی نگاهت به من میافتد، احساس کنی جهان از حرکت باز میایستد؟
چشمانت، مثل دو شعلهی بیصدا، هر تکهی وجودم را میسوزاند و همزمان گرم میکند.
دل من، بیاختیار، سرخ و سفید، گرم و سرد، همه در یک لحظه میشود؛ مثل موجی که از بند دریا آزاد شده باشد.
گاهی میخواهم نگاهت را پنهان کنم، مبادا این آشوب درونم تو را هم گرفتار کند؛
اما باز هم نمیتوانم؛ نگاهت مثل آهنربایی است که همهی مرا به خود میکشاند.
و بعد، وقتی از کنارم میگذری، همه چیز درونم میرقصد، حتی سکوتم، حتی نفسهایم.
وجودت مرا گم میکند و دوباره پیدا میکند، بیاختیار و کامل؛
چنان که گویی هر پیچ و تاب لحظهای، هر ضربان قلبت و هر نفس تو، داستانی تازه از عشق را درون من مینویسد…
و من، بیهیچ کنترلی، فقط نگاهت را میپرستم و در این پرستش، زندگی دوباره معنا مییابد… ☕️♥️
3October 6, 2025 3.1K 3