...منتظر غروب آفتاب بودم
منتظر یک عذرخواهی
اما تو هیچوقت پشیمون نیستی، هستی؟
نه، تو حتی اهمیتی نمیدی
چطور میتوانی بایستی و تماشا کنی؟
در حالی که من
تمام استخوانهام رو میشکنم
سعی میکنم تا تو رو محکم بغل کنم
قلبم رو از بدنم جدا میکنم
پوستم رو پاره میکنم،
فقط برای اینکه تو رو به درونم راه بدم
این یه کمی بیاخلاقی نیست؟
من رو به زانو درآوردی، رحم میکنی؟
هر بار که من رو آزار میدی، عزیزم
بهم بگو، به اندازه کافی بهت ندادم؟
اگر شده دوستم داشته باشی، رهام کن
بزار برم
من رهات میکنم
اگر من رو رها کنی
بزار برم...
https://t.me/ChinaTumblr


