من هنوز احساس می‌کنم به لحظه‌ای نرسیدم‌ که بگم آخیش، زندگی ارزشش‌ رو… — دفترچه‌خاطراتِ‌آبی. — TG.ME

من هنوز احساس می‌کنم به لحظه‌ای نرسیدم‌ که بگم آخیش، زندگی ارزشش‌ رو داره. ولی باز معتقدم زندگی درست شبیه یک کتابه. هیچ انسانی از ادامه‌ی فصل، از صفحه‌های بعد، از اینکه چه بلایی سر شخصیت ها میاد و چه آخر و عاقبتی دارن، خبر نداره. جز خود نویسنده‌ی اون کتاب. و من می‌گم مشکلی نداره اگه فصل nام‌ غمگین بود و اشک ریختیم، شخصیت ضعیفی بودیم و حالا برای ادامه‌ی مسیر هیچ راه‌حلی نداریم. دستم رو بگیر و بیا همراه هم ادامه بدیم و بریم فصل بعدی. چون هنوز خیلی لحظات زیبایی باقی مونده که ما اون هارو تجربه نکردیم، باید حرکت کنیم و بمونیم‌ و اونارو ببینیم، حس کنیم، و بعدش به این موضوع پی می بریم که این کتاب، همیشه‌ ارزش خوندن رو داشت. فقط یک سری فصل‌های تلخ باعث شد ما متوجه‌ی خوب بودن این کتاب نباشیم. و به قولی: کتاب را نبند، امید شاید در صفحه‌ی بعد باشد.
September 6, 2026 327 6