من میدانم که زندگی دشوار است و مثل رویاهای خوابیده در ذهنم، گلوبلبل نیست. اما شما به من بگویید چهکار می توانم کنم، قلب من این سختی را نمیفهمد، و درک نمیکند. گاهی اوقات احساس میکنم بخشی از این زندگی، قرار است از ساز زدن ما خوشش بیاید و برقصد، اما به ناگاه چیزی سر راهم سبز میشود و با گستاخی میگوید: «نه! اینجا هیچچیزی خوب نمیشود.» و حالا من نمیدانم چطور به قلب خود بفهمانم که هیچچیز قرار نیست درست بشود. و متاسفانه من حسش میکنم، او هنوز امید دارد. قلبم هنوز فکر میکند یک چیز قرار است بیاید و این تاریکی را از بین ببرد. و من میپرسم پس چه زمانی؟ چه چیزی؟ و چطور؟ ولی پاسخی نمییابم. نمی دانم اما دلم میخواست پاسخ این سوالها را میدانستم.
August 25, 2026 454 4