امروز توسط یک کودک، مورد حمله قرار گرفتم و حسابی هم کتک خوردم، آنقدری… — بین کلمات | راهِ گریزی وجود ندارد — TG.ME

‌ امروز توسط یک کودک، مورد حمله قرار گرفتم و حسابی هم کتک خوردم، آنقدری که اگر کسی فیلم می‌گرفت و منتشر می‌کرد شاید برچسب محتوای خشونت آمیز می‌گرفت و حذف میشد؛ لطفا فکرت سمت استعاره و اینگونه چیز‌ها نرود، واقعا کودک بود، بزور شاید ۱۰ سالش می‌شد – نامش عرفان بود و تیشرت قرمز رنگی با طرح مرد عنکبوتی تن کرده بود، با یک شلوارک جین آبی. پارک لاله بودیم، با امیرحسین و صبا، جشن کودک بود و ما هم چون هنوز کودک درونمان توسط این زندگی صنعتی نمرده است، تصمیم گرفتیم آنجا باشیم، و الا خرس‌های گنده را چه به اینطور جشن‌ها.

شاید اگر بگویم اول او حمله کرد باورت نشود، حتا اگر بگویم تا قبل از مشت اولی که او به صورتم زد، او را ندیده بودم، بیشتر برایت عجیب باشد اما واقعن هم همینطور بود. دم غرفه‌ی رادیو کودک بودیم و کودکان پشت هم شعر می‌خواندند. شعرهای دوره‌ی کودکی‌مان را، که هنوز هم حفظشان هستیم. مشغول شنیدن شعرها بودیم که خانم مجری بعد از شعری که یک دخترک سه‌چهارساله، درباره یک توپ قلقلی و زمین و آسمان خواند، میکروفن را گرفت و گفت “یک لحظه” ناگهان تمام شلوغی پارک، ساکت شد. انگار نه انگار جشنی برپا بود، حتا صدای گربه‌های پارک هم قطع شده بود چه برسد به جیغ و خنده‌ی بچه‌ها، اینقدر ساکت که حتا صدای ضربان قلب و نفس‌های خودم را هم می‌شنیدم.

در این بین فقط و فقط صدایی از کم شروع شد به زیاد شدن، چیزی شبیه به گریه و شیون – صدای خانم مجری دوباره بلند شد – مامان عرفان حسینی – عرفان جان اینجاست، غرفه‌ی رادیو کودک. ناگهان همه‌ی آدم‌ها ناپدید شدند؛ من مانده بودم، عرفان و گربه‌های ساکت، حتا امیرحسین، صبا و خانم مجری هم دیگر نبودند. پارک، خالی خالی بود، انگار اسرافیل در صور دمیده بود و همه رفته بودند در پی رسیدگی به اعمال مزخرفشان.

همانجا بود که گرمایی شدید روی دست چپم حس کردم. صدای گریه‌ی عرفان هم زیاد و زیادتر می‌شد. ساعتم بود که داغ کرده بود. عرفان پایش را روی زمین می‌کوبید. عقربه‌ها با سرعت وحشتناکی به عقب بر می‌گشتند. لب‌های عرفان مثل ماهی‌ای که دنبال آب بود تکان می‌خورد. من کوچک و کوچک‌تر می‌شدم. چشمانش مثل چشمه‌ای که تازه راه را به زمین پیدا کرده بود می‌جوشید. از عرفان کوچک‌تر شده بودم. فریاد میزد مامااان، مچ دستم از ساعت کوچک‌تر شده بود. صورتش با رنگ خون تفاوتی نداشت. ساعت از دستم افتاد و آتش گرفت. فقط من و گریه‌ی عرفان مانده بودیم. حالا او، از من بزرگتر شده بود. از هیبتش می‌ترسیدم. با فریاد گریه می‌کرد. من هم شروع کردم به گریه. ناگهان، عرفان با خشمی بسیار به سمت من دوید و فریاد ‌زد مااماان.

قبل از اینکه به من برسد، مشتش آماده‌ بود و قبل از اینکه خودش برسد، مشتش بود که به صورتم رسید؛ هر چه تلاش کردم حریفش نشدم و در این جنگ نابرابرِ تن به تن با عرفان ۱۰ ساله، این، منِ بیست و چند ساله‌ای که کودک شده بود، داشت کتک می‌خورد و اشک می‌ریخت. مشت اول من را برد به شاه‌عبدالعظیم و مشت دوم وقتی که چادر یک زن را گرفتم. با لگد اول متوجه شدم آن زن مادرم نیست و با سیلی اول من هم فریاد زدم مامان، لگد دوم مادر عرفان، از دور به سمت ما می‌دوید، وقتی دست به یقه شدیم، مادر عرفان صدایش کرد، عرفان برگشت. من گریه می‌کردم و فریاد می‌زدم مامان، لب‌های عرفان هنوز تکان می‌خورد. مامان عرفان هم گریه می‌کرد. مادر عرفان، او را در آغوش گرفت، زنِ چادری هم من را. عرفان و مادرش دیگر نبودند. پارک لاله‌ای هم در کار نبود. من ۵ ساله بودم و آغوشِ آن زن و گم شدن در آستان شاه‌عبدالعظیم حسنی، زن چرخید، من هم چرخیدم. صدای دوری از مادرم شنیدم که صدایم میزد ابوالفضل؛ زن چادری هم دیگر نبود.

من، تنها بودم و صدای بغض آلود مادرم که صدایم می‌کرد. دور حرم دنبال هم می‌گشتیم. بالاخره پیدا شدم، نه در شاه عبدالعظیم، دوباره در پارک لاله بودم و جشن و شادی کودکان و غرفه‌ی رادیو کودک، ساعتم هم هنوز دستم بود. مادر عرفان هم او را پیدا کرده بود و همان لحظه از کنارم گذشتند. بغضم را قورت دادم. از پیدا شدن عرفان خوشحال بودم و خوشحال‌تر از آن، از پیدا شدن خودم.

بین کلمات / @Beynekalamat
❤17👍2
October 10, 2024 939 7