چطور میتوانستم بدانم در چه حال است، وقتی بیرون از رابطهی بین جسمهایمان که اکنون از همدیگر جدا افتاده بودند، چیزی ما را به هم پیوند نمیداد و یاد هم نمیانداخت. به هر تقدیر، از آن لحظه به بعد، خاطرهی ماری دیگر احساسی در وجودم بیدار نکرد. زنده و مردهاش برایم یکی بود. این حالت بنظرم عادی میآمد، همانطور که به خوبی درک میکردم مردم پس از مرگم مرا به فراموشی بسپرند. دیگر با من کاری نداشتند. حتی نمیتوانم بگویم تصورش دردناک و دشوار بود.
📚 بیگانه | آلبر کامو
1June 26, 2026 51