۴۸ نامه برای رضا نامهٔ چهاردهم " قاصدک ها هنوز درد دارند.." رضا جان… — آوای نگارش — TG.ME

۴۸ نامه برای رضا
  نامهٔ چهاردهم

" قاصدک ها هنوز درد دارند.."


رضا جان
فکر می‌کنم بعضی شعرها را آدم در خلوت خودش می‌خواند؛
بعضی شعرها را برای دوستانش زمزمه می‌کند؛
و بعضی شعرها را باید در میان جمع خواند.
درست مثل همان روز..
سال‌های ۷۹ و ۸۰ بود.
دولت اصلاحات بر سر کار بود و جامعه ، با همهٔ زخم‌ها و نگرانی‌هایش ، هنوز روزنه‌ای از امید داشت. ما معلم بودیم ؛ تو در تهران و من در کرج. کلاس‌های درس‌مان را داشتیم ، کتاب‌هایمان را می‌خواندیم ، اما دیگر نمی‌توانستیم نسبت به آنچه بر معلمان و دانش‌آموزان می‌گذشت بی‌تفاوت بمانیم.
حوادث کوی دانشگاه هنوز در فضای جامعه سنگینی می‌کرد.
خیلی چیزها تغییر کرده بود.
و ما، که سال‌ها دربارهٔ آزادی و عدالت و انسان در شعرها و رمان‌ها خوانده بودیم ، حالا با خودمان می‌گفتیم:
اگر قرار است این واژه‌ها فقط در کتاب بمانند ، پس ما این همه سال برای چه خوانده‌ایم؟
فعالیت‌های صنفی کم‌کم جدی‌تر شد.
معلم‌ها به دنبال حقوق صنفی خود بودند.
حرف از تشکل‌یابی بود.
از حق اعتراض.
از شأن معلم.
از حقوق دانش‌آموز.
و تو در همهٔ این‌ها فقط یک همراه معمولی نبودی.
دغدغه داشتی.
در روزنامه‌ها قلم می‌زدی.
در تجمع‌ها حاضر می‌شدی.
و مهم‌تر از همه ، باور داشتی معلم اگر از حق خودش حرف می‌زند ، نباید حقوق دانش‌آموز را فراموش کند.
برای تو این دو از هم جدا نبودند.
می‌گفتی معلمی که برای خودش عدالت می‌خواهد ، باید برای دانش‌آموزش هم عدالت بخواهد.
شاید همین نگاه بود که تو را از بسیاری از آدم‌هایی که فقط به مسائل صنفی خودشان فکر می‌کردند ، جدا می‌کرد.
تو همیشه یک قدم جلوتر می‌رفتی؛
از «من» به «ما».
از حقوق خودت به حقوق دیگری.
از معلم به دانش‌آموز.
از مدرسه به جامعه.
و آن روز ، میان آن جمع ، شعر هم با ما آمده بود.
تو شعری خواندی که هنوز وقتی به یادش می‌افتم ، صدایت را می‌شنوم :
«اینجا تمام قاصدک‌ها درد دارند
مردان پاکش چهره‌های زرد دارند
اینجا فضای باغ را مسموم کردند
گل را به جرم سادگی محکوم کردند
ما را نفهمیدند و با ما قهر کردند
بر ما دو روز زندگی را زهر کردند»
رضا جان
چه انتخاب عجیبی بود.
قاصدک.
باغ.
گل.
سادگی.
و بعد، «زهر کردن زندگی».
همه‌چیز در این چند سطر بود.
همان چیزی که در شعرها دیده بودیم  و حالا در زندگی اجتماعی تجربه‌اش می‌کردیم.
تو شعر را برای زیبا کردن اعتراض نخواندی.
شعر را خواندی تا اعتراض ، زبان خودش را پیدا کند.
آن روز، برای چند لحظه ، مرز میان شعر و خیابان از بین رفت.
سال‌ها پیش  تو برای نخستین بار «قطعهٔ مرگ ناصری» شاملو را برای من خوانده بودی.‌
آن روز ، شعر وسیله‌ای بود برای آشنا شدن دو جوان.
حالا سال‌ها گذشته بود و همان شعر و همان ادبیات ، شده بود زبان جمعی معلمان.
چه راهی آمده بودیم ، رضا...
از شب‌های شعر تا تجمع‌های صنفی.
از سینما سپیده تا خیابان.
از کتابخانهٔ امیرکبیر تا روزنامه‌ها.
از بحث دربارهٔ شعر و داستان تا بحث دربارهٔ حق و عدالت.
شاید خودمان هم متوجه نشده بودیم که تمام آن سال‌های خواندن ، ما را برای همین لحظه‌ها آماده کرده است.
رضا جان
تو آرام راه می‌رفتی.
آرام حرف می‌زدی.
در بحث‌ها جدی بودی و به ندرت عصبانی می‌شدی.
اما وقتی پای حق و بی‌عدالتی به میان می‌آمد ‌‌، آن آرامش ، تبدیل به سماجتی عجیب می‌شد.
نه از آن سماجت‌هایی که آدم را خسته می‌کند؛
از آن جنس که نشان می‌دهد آد‌‌م هنوز چیزی را باور دارد.
و تو هنوز باور داشتی.
به معلم.
به دانش‌آموز.
به تشکل.
به گفت‌وگو.
به ادبیات.
به امکان تغییر.
به اینکه سکوت ، همیشه بی‌طرفی نیست.
شاید برای همین بود که در آن سال‌ها ، حضور تو در تجمع‌ها برای من عجیب نبود.
تو سال‌ها پیش، در همان‌‌ شب‌ شعرهای کتاب خانه و دانشگاه ، مسیرت را انتخاب کرده بودی.
وقتی شعر را جدی می‌خواندی ، در واقع انسان را جدی گرفته بودی.
وقتی رمان می‌خواندی ، زندگی آدم‌های دیگر را جدی گرفته بودی.
وقتی در پارک دانشجو درباره  فیلمی ساعت‌ها حرف می‌زدیم ، دنبال معنای پنهان رفتار آدم‌ها می‌گشتی.
و حالا ، در خیابان ، دیگر نمی‌توانستیم از کنار آدم‌ها بی‌تفاوت عبور کنیم.
شاید این همان لحظه‌ای بود که شعر ، کامل‌تر شد.
وقتی از صفحهٔ کتاب بیرون آمد و کنار آدم‌ها ایستاد.
تو آن روز شعر خواندی.
و من حالا، بعد از این همه سال، فکر می‌کنم شاید خود شعر هم داشت تو را می‌خواند.
می‌پرسید :
اگر درد را یبینی، چه می‌کنی؟
و تو جوابش را با ماندن دادی.
با نوشتن.
با حضور.
با ایستادن.
با مطالبه کردن.
رضا جان،
سال‌ها بعد ، خیلی چیزها عوض شد.

https://t.me/Avaye_Negaresh
Telegram
آوای نگارش
ارسال آثار،انتقادات و پیشنهادات به نشانی زیر: https://t.me/Avaye_Negaresh
❤4
August 21, 2026 69