۴۸ نامه برای رضا نامهٔ دهم "سهشنبهای در طبقهٔ سوم" رضا جان بعضی سهشنبهها ، از همهی روزهای تقویم بزرگترند. سالها گذشته ، اما هنوز هر وقت مهرماه از راه میرسد و هوا بوی آغاز میدهد ، یاد آن سهشنبه میافتم ؛ همان روزی که با امید ، راهی دانشکدهی ادبیات دانشگاه تهران شدیم تا به کلاس استاد شفیعی کدکنی برویم. نه دانشجوی کلاسش بودیم ، نه نامی در فهرست حضور و غیاب داشتیم. ما فقط تشنهی دیدار بودیم. آن اتاق طبقهی سوم ، برای خیل مشتاقان چیزی بیش از یک کلاس درس بود ؛ پناهگاهی بود که شعر ، نقد ، تاریخ و زبان فارسی در آن نفس میکشید. کلاس شلوغ بود. از جوانترین دانشجوها تا مردان و زنانی که سالها از دانشگاه فاصله گرفته بودند، همه آمده بودند؛ فقط برای شنیدن. استاد مثل همیشه با آرامش سخن میگفت. پرسشها یکییکی مطرح میشدند و او با حوصله پاسخ میداد. تو هم سؤالی داشتی. دربارهی استاد فروزانفر و مثنوی و ادامهی آن کار توسط استاد شهیدی... همه منتظر پاسخ بودند. استاد لبخندی زد و گفت: «این سخن بگذار تا وقت دگر...» بعد، با احترام از عظمت کار استاد فروزانفر یاد کرد و بعد به آرامی گفت به قول بزرگی : «قلمی را که او زمین گذاشت، برداشتنش کار هر کسی نیست.» وقتی از کلاس بیرون آمدیم، تو گفتی: «گاهی، پاسخ ندادن هم خودش یک پاسخ است.» بعد ساعتها دربارهی همان چند دقیقه حرف زدیم. مثل همیشه. ما هیچوقت از هیچ کلاس و نشستی ، فقط با یادداشت برنمیگشتیم. با دهها پرسش تازه برمیگشتیم. آن روز ، امید هم مثل همیشه غافلگیرمان کرد. با دستهای هنرمندش، تندیسی سفالی ساخته بود؛ هدیهای برای تولد استاد. وقتی کلاس تمام شد ، با همان متانت همیشگی جلو رفت و تندیس را تقدیم کرد. استاد با لبخند گفت: «مالِ منه؟ به چه مناسبت؟» امید با خجالت گفت: «تولدتان...» و لبخند استاد ، زیباترین تصویر آن روز شد. چند عکس گرفتیم. بعد، مثل همیشه ، راه افتادیم. ناهار خوردیم. و تا شب ، دربارهی استاد ، آثار و شعرهایش ، موسیقی کلماتش و مسئولیت معلم بودن حرف زدیم. رضا جان... حالا که به آن روز فکر میکنم، میبینم ما تنها به یک کلاس ادبیات نرفته بودیم. رفته بودیم ببینیم چگونه میشود یک عمر ، عاشق زبان فارسی ماند. تو همیشه میگفتی: «معلمی موفق است که شوقِ یاد گرفتن را منتقل میکند.» شاید در همان سهشنبهها و نشست های شعر و...بود که آرامآرام ، معلم آیندهی کلاسهایت شکل میگرفت. همان معلمی که بعدها برای شاگردانش کتاب هدیه میخرید. گل میکاشت. از آنها میخواست شعر حفظ کنند. و باور داشت ادبیات، اگر آینه ی زندگی مردم نباشد ، هنوز ناتمام است. گاهی فکر میکنم آن روز ، ما از کلاس استاد بیرون نیامدیم. هنوز هم، بعد از این همه سال ، بخشی از وجودمان در همان اتاق طبقهی سوم مانده است. جایی که سه جوان ، با جیبهایی نهچندان پر ، اما با رؤیاهایی بیانتها ، باور داشتند شعر میتواند جهان را زیباتر کند. و تو، هنگام پایین آمدن از پلهها، آرام زیر لب زمزمه کردی: "گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت آینه ات بگوید پنهان که بینظیری.." "فردا باز برایت می نویسم ، رفیق.." https://t.me/Avaye_Negaresh
Telegramآوای نگارشارسال آثار،انتقادات و پیشنهادات به نشانی زیر: https://t.me/Avaye_Negaresh۴۸ نامه برای رضا نامهٔ دهم "سهشنبهای در طبقهٔ سوم" رضا جان بعضی… — آوای نگارش — TG.ME
August 5, 2026 106