آریس، کنسر، لیبرا، کپریکورن
✨ سان، مون و اَسِندنت
کسی که یه زمانی رفتارش نابالغ بود، سعی میکرد همهچیز رو کنترل کنه یا از متعهد شدن میترسید، حالا نشسته و به تمام چیزهایی فکر میکنه که با رفتنش از دست داده.
بالاخره فهمیده نبودنت اونطور که فکر میکرد براش آسون نبوده. بودن بدون تو نه آرومش کرده و نه باعث شده احساس بهتری داشته باشه؛ برعکس، یه جای خالی توی دلش مونده که با هیچچیز دیگهای پر نشده.
غرورش داره کمکم فرو میریزه و برای اولین بار شاید داره با خودش صادق میشه. از دور نگاهت میکنه و میبینه چقدر تغییر کردی؛ چقدر محکمتر، جذابتر و مطمئنتر از قبل شدی و چطور بدون اینکه منتظر کسی باشی، داری زندگی خودت رو میسازی.
بیشتر از همه، این موضوع تحتتأثیرش قرار داده که تو برای شکوفا شدن به حضورش احتیاج نداشتی. همین باعث شده با ترسها و نابالغی خودش روبهرو بشه؛ چون حالا میفهمه اگر دوباره فرصتی برای نزدیک شدن بهت داشته باشه، باید این بار واقعاً تغییر کرده باشه.
این آدم دنبال یه رابطهی موقتی یا یه برگشت ساده نیست. دلش میخواد چیزی رو که خراب کرده، این بار درست و محکم بسازه؛ با احترام، امنیت و وفاداریای که قبلاً نتونسته بهت بده.
«تازه فهمیدم آرامشی که همیشه دنبالش میگشتم، کنار تو بود.»










