اروم وقتی به تو نگاه میکنم میام کنارت میشینم لبخند میزنم*
🥀" واست از چی بگم...موندم خیلی داستانا هست دلم میخواد واست تعریف کنم"
🥃" من که پایم ! "
وقتی به چهرش نگاه کردملبخند زدم اروم گفتم*
🥀" دلم میخواد یک قصه واست بگم اما این قصه راجب یکنفره *لبخند میزنم
ولی قصه ی اصلیو واست جداگونه تعریف میکنم! "
سرشو بلند کرد و به اسمون خیره شد*
میگن جادوگری با قدرت عظیمی وجود داشت که از یک شهر حفاظت میکرد.
توی اون شهر هیچکس اون جادوگر نمیشناخت جز بچه ای که در قلب شب اتفاقی اونو موقع مبارزه کردن با ادم بدا دیده بود!
روزگار سپری میشد و اون بچه گاه و بی گاه دنبال جادوگر میرفت ؛ کم کم شناختش و فهمید که اون هم درست مثل خودش یک بچس و زیاد باهم تفاوت ندارن.
یک بچه با لباس های عجیب بنفش و مشکی
و خودش با لباس های قدیمی...
یکروز اتفاقی رخ داد
جادوگر قصه درگوشه ای از شهر به نفس زدن افتاد.
جوانک به سرعت سمتش رفت اما متوجه اتفاقی شد...کل شهر در لحظه ای توسط نوری عظیم احاطه شد و کل دنیاشون در اعماق زمین گرفتار شد...
جایی که نور خورشید از بالا به سرشان میتابید و تنها چون توهمی بود که هیچوقت هیچکس نمیتونست دوباره لمسش کنه.
🥃"..جادوگر چیشد؟"
*با لبخند دستامو میزارم زیر چونم میگم
🥀" چندین سال بعد که گذشت اون جوون توی شهر زیرزمینی که داشت تلاش میکرد دوباره راهی به بالا پیدا کنه اتفاقی کسیو دید! کسیو از مقامات بالا که داشتن حتی مردم رو توی چنین مکانی کنترل میکردن و حدس میزنی وقتی اون لحظه ردای اون شخص کنار رفت چه کسی بود؟"
درسته...جادوگر بود...درست نقطه مقابل اون....
🥃" یعنی بهش خیانت کرد؟"
دستمو پشت سرم میزارم فکر میکنم*
راستش برای منم سواله وقتی راجب داستانش شنیدم فهمیدم بعد ها اون ها موفق شدن اون طلسمو بشکنن انگار و بیان بیرون!
🥃" تنهایی؟"
لبخند میزنم و سرمو تکون میدم*
انگار میگفتند یک شوالیه و یک جادوگر وظیفه ی رهبری نجاتو به عهده گرفته بودند و داستانشون به افسانه بدل شده.
@t_a_n_i18
╭··⊹ᬉ
╰𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 🍁⊹··
┆#Challenge
·• @Arahlya •·
September 7, 2026 8 1