.*لبخند
من بخوام برای استاد قصه گویی داستان بگم؟ حسابی قراره سخت باشه...
❄️" خیلی وقت بود داستان نگفتی"
🥀" میخندم * حق با توئه چطوره داستان اشنایی با البالورو مرور کنیم؟"
❄️"....ن"
*بلند میخندم
خوب پس بزار واست یک داستان عجیب بگم
یکی بود یکی نبود
در جایی از این دنیا که اسمان گنبدی رازهایش را پشتش پنهان میکرد.
خدا به ادمی قدرت هایی داد که میتونست در قلب جنگل ها چون الهه ای باشد...
گاه میتونست با صدای مسحور کننده اش قلبیو از درد نجات بده...
چشم هایی که میتونستن همه چیو به خاطر بسپرن...
اون قدرت درک زیادیو بهش داد...چون اونو خیلی دوست داشت...
اون ادم با هزاران درد و تجربه های عجیب دست و پنجه نرم کرد.
با کلی بدشانسی هایی که انگار توسط یک نکبتی نوشته شدن!
❄️" خنده*.."
اما اون هیچوقت مهربونی درونشو فراموش نکرد.*لبخند نگاهت کردن
سر همین اون با تمام همه چیز هنوزم مهربون بود؛ اونقدر که صداش خیلی زود به خدا میرسید انگار پارتی بزرگی پیشش داشت!
❄️" کتمان میکنم..."
🥀" دیگه دیره داستان به سر رسید خرگوشه به خونه روباه رسید!"
❄️" صبرکن تو قرار بود داستان روباه خرگوش بنویسی!!"
🥀" کی؟؟؟ منن؟ *ارام ترک صحنه کردن
بخدا اگه یادم بود همین الان یادم اوم..."
❄️" تنبل...."
هیهیههیی
@heroicspirit
╭··⊹ᬉ
╰𝙰𝚛𝚊𝚕𝚢𝚊 🍁⊹··
┆#Challenge
·• @Arahlya •·
September 7, 2026 15 1