آتشبس!
اما آسیبهایی که دیدهایم چه میشوند؟
دو هفته بود، فقط دو هفته. اما مگر زمان در قلبمان به ساعت و تقویم گوش میدهد؟ هر لحظهاش انگار تکهای از روحمان را با خود برد. آسمان غرش میکرد، زمین زیر پایمان ناله میزد و قلبمان… قلبمان، آن پناهگاه همیشگی، در میان طوفان ترس و آرزو ترک برداشت. و حالا : «آتشبس!» انگار با این کلمه، میشود زخمهای عمیق را بست، انگار میشود شبهای بیخوابی را به باد سپرد، انگار میشود سکوتی را که پر از فریادهای نگفته بود، به دست فراموشی داد. اما قلبمان، این قلب خسته و زنده، مگر به این سادگی آرام میگیرد؟
آتشبس شد، اما در قلبمان آتشی دیگر شعله کشید. آتشی
که از حسرتهای نگفتنی، و از دردهایی که در سینهمان تلنبار شده، زبانه میکشد. آیا همیشه من مسئولم؟ مسئول این ترس که مثل مه غلیظ، روزگارم را پوشاند؟ مسئول این حسرت که چرا بیشتر زندگی نکردم، چرا بیشتر در لحظه نماندم، چرا در آن روزها، که دنیا خاکستری بود، خودم را محکمتر در آغوش نکشیدم؟ دو هفته جنگ، شاید در تقویم کوتاه باشد، اما در عمق جانمان، انگار ابدیتی از درد و رویا به جا گذاشته.
ما، آدمهای معمولی که زیر سایهی این روزها نفس کشیدیم، حالا با خودمان روبهروییم. با احساساتی که مثل موجی خروشان، گاه آرام و گاه طوفانی، به ساحل وجودمان میکوبند. خشم برای آنچه از دست رفت، اندوه برای آنچه میتوانست باشد، و حسرتی که مثل بارانی نرم، قلبمان را خیس میکند. این احساسات، حق دارند باشند. حق دارند اشک شوند، فریاد شوند، یا حتی در سکوت، مثل زخمی کهنه، در گوشهای از وجودمان لانه کنند. اینها نه خط و مرز میشناسند، نه رنگ و بوم. اینها تکههایی از انسانیت ما هستند، تکههایی که در قلبمان میتپند، میسوزند، و باز هم میتپند.
آتشبس اعلام شده، اما من هنوز در جنگی دیگرم. جنگی با خودم، با آیینهای که هر روز نجوا میکند: «باید بیشتر میجنگیدی.» باید بیشتر خودت را دوست میداشتی، باید بیشتر به چشمان عزیزانت نگاه میکردی، باید در آن روزهایی که دنیا در خشم غرق بود، لحظهای میایستادی و به قلبت میگفتی: «تو کافی بودی، حتی در این طوفان.»
حالا که آسمان کمی آرام گرفته، که صدای غرشها به خاموشی گراییده، در قلبمان هنوز صدایی هست. صدایی که میپرسد: «حالا چه؟» صدایی که میخواهد بداند چگونه میتوان از این خاکستر، امیدی نو ساخت. چگونه میتوان زخمها را نه پنهان کرد، نه فراموش، بلکه در آغوش گرفت و به آنها معنا داد. چگونه میتوان از این روزها، پلی ساخت به سوی فردایی که قلبمان را گرم کند.
به خودم نگاه میکنم، به تو، به ما. ما که در این روزها کنار هم گریستیم، کنار هم ترسیدیم، و باز هم کنار هم، در میان این همه تاریکی، جرقههای امید را در قلبمان زنده نگه داشتیم. این آتش درونی، این زخمهای عمیق، این سوالهای بیجواب، نباید ما را از پا درآورد. باید شعلهای شود که راه را نشانمان دهد. باید نوری شود که قلبمان را روشن کند، برای دوباره زیستن.
ای هموطن، ای همدرد، ای تویی که این آتش را در قلبت حس میکنی، بیا قول بدهیم که این زخمها، ما را نسوزاند، صیقلمان دهد. که این آتش، ما را خاکستر نکند، ستارهای کند که در آسمان زندگیمان بدرخشد.
ما، با همهی دردهایمان، با همهی حسرتهایمان، هنوز اینجاییم. قلبمان هنوز میتپد. و این، بزرگترین معجزهی ماست.
#مونابدر
6
3June 28, 2025 900 3