از دور، غرقِ تماشایت مانده‌ام؛ آن‌گونه که پوستِ بی‌رنگِ دستت، در دستِ… — 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾 𝗂𝗇 𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾 — TG.ME

از دور، غرقِ تماشایت مانده‌ام؛ آن‌گونه که پوستِ بی‌رنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است.
گمان می‌کنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام‌ آرام می‌فشارد؛ هر بار که او دستش را بالا می‌آورد و رشته‌ای از موهای ابریشمی‌ات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان می‌کند. لرزه بر جانم می‌نشیند، وقتی آن‌ گونه به او می‌نگری که روزی به من می‌نگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا می‌پرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است.
لبخندت،برای او روشن‌تر می‌شکفد؛ گویی آفتاب، خانه‌اش را در نگاهِ او یافته است.
حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟
آری… حسادت می‌کنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانه‌هایش را با دیگری می‌نویسد. حسادت می‌کنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است.
قرار بود اشک‌هایت، که از الماس نیز گران‌بهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه‌ های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمی‌داند.
او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود.
جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشن‌ترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟
ای کاش می‌توانستم دستم را به سوی موگه‌ام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدی‌ها برهانم.
اگر تنها یک بار از من می‌خواستی، برایت هیگان‌بانا می‌شدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است.
اما تو؟...تو او را برگزیدی.

و قلبم را، بی‌آن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمه‌های سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانه‌های جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.
11🆒38🖤8🖤54
July 25, 2026 5.2K 181