پوستهی شعورم ترک خورده.
نمیفهمم به کدوم سمت میرم.
شبیه به ملوانی شدم که توی کشتی طوفان زده نشسته، کشتی وسط موج های سیاه گیر افتاده و چون نمیشه و نمیتونه کاری کنه تکیه داده به تیرکِ دکل کشتی و منتظره که ببینه جریان قراره کجا ببرتش.
گاهی دوست دارم ناپدید بشم از همه چیز و از همه جا و از همه کَس!
به م.د زنگ میزنم.
ازم میپرسه:« کجایی؟!»
- توی خیابونم. دارم از همون زمین خالیِ بزرگی که میدونی رد میشم و هنوزم ستون های مخروبه و کج شده اون ساختمونی که توش بود، کج دار و مریض با لجاجت ایستادن. قبلا میتونستم توی هر چیز کوچیکی قشنگی ببینم! کج شدن این ستون ها برام قشنگ بود. یاد آکروپولیس میفتادم.
- تو هم من رو با تشبیهات سانتی مانتالت کشتی!
- مهم نیست! مهم اینه که امروز برای اولین بار به نظرم این ستون ها زشت ترین ستون هایی هستند که توی دنیا وجود دارن! دیگه زیبا نیستند! میفهمی چی داره به سرم میاد؟!
- سکوت
- سکوت
@AlexUnfiltered
12
2
1September 4, 2026 241 1