از دیدن سریال After Life بسیار لذت بردم. سریالی که هم خنده دارد، هم… — الف مثل ایران، یادداشت‌های شخصی امیر توکلی — TG.ME

از دیدن سریال After Life بسیار لذت بردم. سریالی که هم خنده دارد، هم تلخی، هم لحظات بسیار انسانی و در بعضی جاها واقعاً تکان‌دهنده. اگر ندیده‌اید، به‌شدت پیشنهادش می‌کنم.

ریکی جرویس، نویسنده و کارگردان آن است و خودش هم نقش اصلی آن، «تونی»، را بازی می‌کند.

شناخت من از ریکی جرویس بیشتر دورادور و از طریق آثار و مصاحبه‌هایش است؛ اما در طول تماشای این سریال مدام این احساس را داشتم که بخشی از آنچه می‌بینیم، بازتابی از درونیات و نگاه خود جرویس به زندگی، مرگ، ایمان و معنای زندگی است. شاید همین حس باعث می‌شد سریال برای من شیرین‌تر، واقعی‌تر و ملموس‌تر باشد.

تونی مردی است که همسرش، لیزا، را که به سرطان مبتلا بوده از دست داده است. او عمیقاً عاشق لیزا بوده و بعد از مرگ او، زندگی برایش معنای خود را از دست داده. تونی حتی به خودکشی فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد بعد از مرگ همسرش، آن‌طور که خودش می‌خواهد زندگی کند؛ بی‌آنکه نگران احساسات دیگران باشد.

او به خدا، زندگی پس از مرگ و اساساً هر چیزی که رنگ‌وبوی ماورایی داشته باشد باور ندارد. اما مسئله اینجاست که زندگی، برخلاف چیزی که تونی تصمیم گرفته، دست از سر او برنمی‌دارد.

در طول سه فصل، تونی مدام بین دو نقطه در نوسان است: زندگی کردن و خودکشی کردن. آدم‌های اطرافش، دوستانش، پدرش، همکارانش و حتی آدم‌هایی که به‌طور اتفاقی سر راهش قرار می‌گیرند، هر کدام به شکلی کوچک بخشی از او را دوباره به زندگی وصل می‌کنند.

یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های سریال برای من، جایی است که تونی که در یک روزنامه محلی کار می‌کند، برای تهیه گزارش به بیمارستان کودکان سرطانی می‌رود. یکی از بچه‌های بیمار از او می‌خواهد هر روز به دیدنشان بیاید. تونی می‌گوید:
«باشه، هر روز میام؛ تا وقتی که خوب بشی.»
پسر جواب می‌دهد:
«یا تا وقتی که به بهشت برم.»
و بعد از تونی می‌پرسد:
«بهشت وجود داره؟»
تونی که تمام این مدت خودش را آدمی بی‌اعتقاد به چنین چیزهایی نشان داده، برای لحظه‌ای نمی‌داند چه بگوید. مکث می‌کند و بعد می‌گوید:
«مطمئناً وجود داره.»
همین چند کلمه، به نظرم یکی از مهم‌ترین لحظات کل سریال است.
چون تونی در این لحظه لزوماً به چیزی که خودش باور ندارد، باور پیدا نکرده است؛ بلکه برای اولین بار متوجه می‌شود که حقیقت همیشه فقط چیزی نیست که خودمان به آن باور داریم. گاهی انسان در برابر رنج و امید یک انسان دیگر، حتی اگر خودش پاسخی نداشته باشد، انتخاب می‌کند امید را به او بدهد.

شاید به همین دلیل بود که وقتی به پایان سریال رسیدم، احساس کردم بسیاری از اتفاقات و گفت‌وگوهای سه فصل، در واقع مقدمه‌ای بوده‌اند برای حرفی که سریال در قسمت پایانی می‌خواهد بزند.

After Life در ظاهر درباره مردی است که همسرش را از دست داده و نمی‌داند چطور به زندگی ادامه دهد؛ اما در عمق، درباره همین سؤال ساده و بسیار دشوار است:
وقتی زندگی پر از درد است، چه چیزی باعث می‌شود باز هم ادامه بدهیم؟
و شاید پاسخ سریال این باشد که همیشه لازم نیست جواب بزرگی برای زندگی پیدا کنیم. گاهی آدم‌های دیگر، محبت، دوستی، مسئولیت و حتی یک اتفاق کوچک، دلیل کافی برای یک روز بیشتر زندگی کردن هستند.

قسمت پایانی برای من یکی از احساسی‌ترین و تأثیرگذارترین پایان‌هایی بود که در یک سریال دیده‌ام.
سریالی درباره مرگ که در نهایت، بیشتر از هر چیز، درباره زندگی است.
❤4👍1
August 10, 2026 243 1