آخرین دیدار (براساس خاطره‌ی یک دوست) زن و مرد وارد مطب دکتر شدند… — شاهد علوی/ روزنامه‌نگار — TG.ME

آخرین دیدار
(براساس خاطره‌ی یک دوست)

زن و مرد وارد مطب دکتر شدند. تمام پزشکان جواب‌شان کرده بودند.
«یا نوزادتان خواهد مرد و یا مادر»

ناامید ازهمه‌جا به دکتری رجوع کردند که آخرین امیدشان بود. دکتر با ملایمت و مهربانی توصیه‌هایی به زن کرد و در روز زایمان، با عملی سخت و موفقیت‌آمیز هم جان مادر را نجات داد و هم نوزاد را.

روزی دیگر و پس از طی دوران نقاهت، زن و مرد شادمان و امیدوار با جعبه‌ی شیرینی در دست وارد مطلب شدند تا از آقای دکتر بابت زحماتش قدردانی کنند.

دکتر پس از گپ و گفتی دوستانه با مرد و احوالپرسی از زن، از او خواست تا مدتی بیرون از اتاق منتظر شود. دکتر بود و مرد. دکتر خیره به چشمان مرد پرسید:
«من را یادت هست؟»
مرد جا خورد. شوکه شد.
«این چه سوالی است آقای دکتر؟»

دکتر بار دیگر مصمم و جدی به چشمان مرد خیره شد.
«همان اولین روزی که وارد مطب شدی شناختمت. تابستان ۶۷ کجا مشغول بودی شما؟»

عرقی سرد بر پیشانی مرد نشست. زانوانش لرزید. عقب عقب رفت و نشست روی صندلی. دو دستش را تکیه‌گاه لرزش زانوهایش کرد و سرش را پایین انداخت. اتاق دور سرش چرخید. دکتر نزدیک شد. دست روی شانه‌هایش گذاشت. اشک در چشمان مرد حلقه زد. با صدایی که می‌لرزید آمد چیزی بگوید که دکتر کلامش را قطع کرد.

«پاشو برو. فرق ما با شما همینه! شما مرگ می‌دهید، ما زندگی»

مرد سرافکنده و مغموم از اتاق خارج شد.

منبع: صفحه فیس‌بوک خسرو صادقی بروجنی، روزنامه‌نگار
👏10❤6👎1
August 23, 2026 577 6