گُل را تو گُل گفتی و گُل، گُل شد ورنه گُل، گیاهی بیش نبود روئیده بر… — معمای عشق — TG.ME

معمای عشق○ در سایه‌ی همین بید، بید پیر که سایه‌بان هزار خاطره‌ی نیامده‌ام بود، منتظر غروب می‌نشستم تا وضو بگیرم و اقتدا کنم به ماه! ماه... مریم دل‌پاک شب‌هایم! آری اقتدا می‌کنم همه‌ی سکوت‌های سربی‌ام را! به دختر مسن آسمان‌ها! دختر مسن آسمان‌ها... روی زمین داغ به پشت…
گُل را تو گُل گفتی
و گُل، گُل شد
ورنه
گُل، گیاهی بیش نبود
روئیده بر
کناره‌ی جاده‌ی قول و قرارها
مشتاق نور
و رزق و روزی خویش

#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
❤1
August 28, 2026 42 1