آدم‌هایی اندک وجود داشتند که می توانستم بی‌آنکه احساس دلزدگی کنم ، تا… — معمای عشق — TG.ME



آدم‌هایی اندک وجود داشتند که می توانستم بی‌آنکه احساس دلزدگی کنم ، تا قیام قیامت با آنان زندگی کنم.
اما یک روز نور تابیدن گرفت ، آن روز  ، در کیفیسیا،  با مرد جوانی همسن و سال خودم دیدار کردم که او را دوست می داشتم و احترامش می نهادم. او در زمره آدمهای انگشت‌شماری بود که حضورشان را دلپذیرتر از غیبتشان می‌یافتم.
فوق العاده خوش‌سیما بود و این را می‌دانست. شاعر بزرگ غزلسرا بود و این را می دانست. شعری بلند و عالی سروده بود که بارها و بارها آن را می خواندم . از شیوه نظم ، گزینش واژه ، فضای شعری ، و هماهنگی جادویی آن لذتی سیری‌ناپذیر می بردم.
این شاعر از نژاد عقاب بود ؛ با اولین برهم زدن بال‌ها به اوج می رسید. بعدها که به نوشتن نثر نیز دست یازید ، دریافتم که به راستی عقاب بود .‌ زیرا هنگامی‌که دست از پرواز می‌کشید و می کوشید بر روی زمین راه برود ، به سنگینی و بی دست و پایی عقابی در حال راه رفتن می مانست. جایگاهش هوا بود. بال داشت ؛ ذهنی جامد و زمینی نداشت. او جاهای دور و تاریک را می‌دید .‌ با تصویر می اندیشید . برای او ، شکل‌های شاعرانه قضایای منطقی خلل ناپذیر بود. وقتی پایش در پوست گردوی استدلال می رفت و نمی‌توانست بیرون بیاید ، تصویری درخشان بر پهنه ذهنش می تابید ، والا از فرط خنده به خود می پیچید و از این راه گریز حاصل می کرد. اما وقاری شاهانه داشت.
وقتی او را می نگریستی که چگونه با خواندن اشعارش پنجره ها را به تپش می انداخت ، احوال شاعران دوره گرد یونان باستان به دستت می آمد، شاعرانی که مکلل به تاج‌های برگ مو یا بنفشه ، از کاخی به کاخ دیگر می رفتند و شنوندگان سرکش خویش را با شعر رام می ساختند . از همان لحظه ای که این مرد جوان را دیدم ، احساس کردم افتخار نژاد بشر بود.
در دم با هم دوست شدیم . آن‌چنان با هم متفاوت بودیم که دریافتیم به یکدیگر نیاز داریم و دوتایی انسان کامل می شویم. من خشن و کم حرف بودم . چنان ذهنم مالامال سؤال بود و درونم عرصه کشمکش‌های فلسفی ، که ظواهر مرا نمی فریفت؛ زیرا در ورای چهره زیبا جمجمه می دیدم. از ساده لوحی عاری بودم و اطمینانی به هیچ چیز نداشتم. شاهزاده به دنیا نیامده بودم ؛ در تلاش بودم که شاهزاده شوم. او شنگول و بلندپرواز و مطمئن به خویش بود. به جاودانگی اش ایمان داشت.  آسوده خاطر از اینکه شاهزاده به دنیا آمده است، نیازی نداشت برای شاهزاده شدن تلاش کند . آرزوی رسیدن به اوج را هم نداشت. از این بابت هم خیالش جمع بود. او از پیش به اوج رسیده بود .‌ گمان می کرد رودست ندارد. خودش را با هیچ‌یک از هنرمندان بزرگ دیگر،  اعم از زنده یا مرده قیاس نمی‌کرد. و همین ساده‌لوحی ، اعتماد به نفس و قدرتی عظیم به او می‌داد.

یک‌بار ماجرای زنبور ملکه را برایش نقل کردم که چگونه در روز عروسی‌اش پرواز می کند و فوجی از زنبوران نر سر به دنبال او می‌گذارند. یکی از آنان موفق می شود_داماد. با او جفت می‌شود و بقیه بر زمین می افتند و می میرند.
به او گفتم: " خواستگاران،  کام برگرفته می میرند. چون لذت شب زفاف را احساس می کنند، گویی همه یکی شده‌اند. "
اما دوستم غش‌غش خندید و گفت : " من نمی فهمم چه می‌گویی . داماد باید من باشم، من و نه کسی دیگر. "
با خنده پاسخ دادم : " روح " من " نامیده نمی شود، " ما " خوانده می شود. " و گفتار عارفی را به یادش آوردم : " گمان می کنم تاج بر سرم نهاده‌اند ، حال آنکه دیگران فاتح‌اند. "
بعدها که بهتر شناختمش ، به او گفتم : " آنجلوس،  بزرگترین فرق میان من و تو این است که تو تصور می کنی رستگاری را یافته ای و همین تصور نجاتت می دهد ؛ من گمان می کنم که رستگاری وجود ندارد و همین مایه نجاتم می شود. "

#نیکوس_کازانتزاکیس
📕# گزارش به خاک یونان
🍏🍎🍃
t.me/AF14202https/77456Translating to English…
👌2❤1
August 23, 2026 55 3